تبليغاتX
زندگی

خداوندا! اگر روزیبشر گردیز حال بندگانت

                                           با خبر گردی

پشیمان میشویاز قصه خلقت، از این بودن،

                     از این بدعت.

                           خداوندا تو مسئولی.  

خداوندا تو میدانیکه انسان بودن و ماندن در این

                                  دنیا چه دشوار است،

چه رنجی میکشد

            آنکس که انسان است و

                      از احساس سرشار است… 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:1 توسط آشنا |


به كه مي‌توانم بگويم؟ مگر درد دوري تو را كسي مي‌تواند بفهمد؟

مگر كسي مي‌تواند بفهمد نبودنت برايم چه عذابيست؟

ساعت‌هايم، دقيقه‌هايم، ثانيه‌هايم، بوي تو را گرفته‌اند،

تويي كه نيستي و شايد هيچ‌وقت نباشي اما روياي بودنت

آنقدر شيرين است كه گاهي فراموش مي‌كنم كه نيستي

 گاهي آنقدر تو را حس مي‌كنم كه از ياد مي‌برم كه نيستي،

باور نمي‌كنم كه تو را نداشته باشم،

واي... نمي‌داني چه مي‌كشم وقتي به خود مي‌آيم و مي‌بينم

بودنت رويايي بيش نبود،

آنقدر برايم زيادي كه به رويايي از تو هم قانعم

اما تا كي مي‌شود فقط با يك رويا زندگي كرد؟

آخر تك تك لحظه‌هاي زندگي واقعيست،

بودنم واقعيست،

                تنهاييم واقعيست

                                   و بودنت دروغين...،

آري به خود دروغ مي‌گويم كه مي‌آيي، اما باشد...

 مي‌خواهم هميشه يك دروغگو بمانم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:24 توسط آشنا |


 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:23 توسط آشنا |


گاهی آرزو مي کنم...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
 
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:0 توسط آشنا |


ای کاش دوست داشتن را تجربه نمیکردم

تجربه تلخی بود . دیگر هیچ وقت نمیخواهم حضوری گرم سرمای

وجودم را محو کند .

دیگر هیچ گاه به نگاه عاشقی دل نمی بندم و هیچگاه به سلام

مهربانی پاسخ نخواهم داد .

این است آخرین تجربه من از عشق و

 پایان زندگی عاشقانه من ....

 

.........................................................................................

 

من تورا دوست دارم.تو ديگري را و ديگري من را ...........

و همه ما تنها هستيم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:22 توسط آشنا |


داشتم به  سالی که از عمرم گذشت فکر می کردم

پارسال من؟

یادمه که سال پیش رو با هزار هزار آرزو شروع کردم

با خودم گفتم دیگه امسال یه جور دیگست

امسال اینکارا رو میکنم و اون کارا رو نه

امسال میرم فلان جا

امسال میشم فلان کس

امسال

امسال

امسال ...

اما با گذشت سال ...

امسال رو هم دوباره همون جور شروع کردم

 سال ها به همین سرعت می گذرند!

من چکار کردم؟

منم به سرعت از کنار فرصت ها گذشتم

حتی سریعتر از زمان

چه کارایی کردم

چه کارایی که نکردم

با اینکه کارای پارسال تموم شده ولی هنوز حسرت می خورم

که کاش این کارو می کردم کاش ... 

واااااااااااااای خدا جون

 

گفتم : چقدر احساس تنهایی میکنم

گفتی : من نزدیکم

گفتم : تو همیشه نزدیکی

من دورم

کاش میشد بهت نزدیک شم

گفتی : هر صبح و عصر ، پروردگارت رو پیش خودت ، با خوف و تضرع 

 با صدای آهسته یاد کن

گفتم : این هم توفیق میخواد!

گفتی : ...

گفتم : معلومه که دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

گفتم : با این همه گناه ...

آخه چیکار میتونم بکنم؟

گفتی : مگه نمیدوند خداست که توبه رو از بنده هاش قبول میکنه؟!

گفتم : دیگه روی توبه ندارم

گفتی : خدا عزیزه و دانا ، او آمرزنده گناست و پذیرنده ی توبه

گفتم : با این همه گناه ، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی : خدا همه ی گناه هارو می بجشه

گفتم : یعنی بازم بیام؟

بازم منو بیبخشی؟

گفتی : به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟

گفتم : نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم

میزنه ذوبم میکنه

عاشق میشم! ...

توبه می کنم

گفتی : خدا هم توبه کننده ها هم اونایی که پاک هستن رو دوست داره

ناخواسته گفتم : خدایا منو ببخش

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:18 توسط آشنا |


 باور کن گلایه ای از تو نیست 


           
  تو خوب تر از آنی که گلایه ای از تو باشد


  
گلایه از ویران های قلب خودمه که ذره ذره فرو می ریزد


 و اینک احساس می کنم جز ویرانه ای از من باقی نیست

 

 که اگر اندکی امید در من زنده باشد به یمن قدم دیگری بود


      باور کن به جان تو سوگند از تو گلایه ای نیست


 
          اگر بگذاری و بگذری آمدنت به موقع بود


              
آمدنت مثل نزول پیامبر بر قومی 


                  از دست رفته به موقع بود

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:26 توسط آشنا |


هر چه زندگی میگفت من گوش میکرم.هر چه....

        بد ،خوب  غلط،درست....زندگی همبازی من بود..

                  یک همبازی هنرمند،خودشیفته،و البته قدرتمند!

زندگی من را سرگرم میکرد

               طوری که هیچوقت نفهمیم عمرم چطور گذشت

        کودکی کرد؟یا نکرد؟ جوانی کرد؟ یا نکرد؟

 زندگی با مهارتی که داشت من را بازی میداد

                                      و من ساده لوحانه از این بازی لذت میبرم...

تا اینکه یک روز زندگی به من گفت با مهربانی :عزیزم میای بازی ؟

                                             من چشم میذارم تو قایم شو...

زندگی چشم هایش را الکی بست...

                                من هم راستی راستی قایم شدم

                   جایی که زندگی دیگر نتوانست من را پیدا کند.....

و زندگی همبازی یکی دیگر شد....

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:17 توسط آشنا |


اگه گریه بزاره مینویسم
  کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
    نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
      تو بودی اونکه دستامو رها کرد



        خودت گفتی خداحافظ تموم شد
    منو تو سهممون از عشق این بود

   خوده تو حرمته عشقو شکستی
          بریدی اخره قصه همین بود



اگه مهلت بدی یادت میارم
 روزایی رو که بی تو عینه شب بود
   تمومه سهمت از دنیا عزیزم
     بزار یادت بیارم یک وجب بود



      بهت دادم تمومه اسمونو
                خودم ماهت شدم اروم بگیری
                    حالا ستاره ها دورت نشستن
                منو ابری گذاشتی و رفتی



    خداحافظ نوشتن کاره من نیست
               اخه خیلی باهات ناگفته داشتم
                   اگه گریه بزاره می نویسم
            اگه مهلت بدی یادت میارم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:46 توسط آشنا |


 

سلام

از همه دوستانم دو تا  سوال دارم :

۱ /به نظر شما عشق واقعی بین دو نفر وجود داره ؟ ( بجز عشق

به خدا )

۲ / عشق از دیدگاه شما به چه معناست ؟

منتظره نظرات همه دوستانم هستم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:10 توسط آشنا |